حكيم ابوالقاسم فردوسى

243

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

شدن ورازاد به دست فرامرز آگاه شد سخت دژم و دردمند گشت . پيش بينى اخترگران و موبدان و بخردان را به ياد آورد و نگران فرجام كام خود شد . سران و سرداران سپاه را انجمن كرد . سپاهى بزرگ فراهم آورد . پسرش سرخه را كه دليرى پر شتاب و رزمجويى گستاخ بود ، نزد خويش خواند . به او گفت : با سى هزار سپاهى برگزيده به اسپيجاب برو با فرامرز و سپاهيانش به جنگ بكوش ، دمار از ايشان برآر ، و چون بر فرامرز دست يافتى او را به خونخواهى ورازاد بكش ، و سرش را نزد من بفرست . اما نگهدار جان از بد پور زال * به جنگت نباشد جز او كس همال به جايى كه پرخاش جويد پلنگ * سگ كارزارى چه سنجد به جنگ كنون پيش رو باش و هشيار باش * سپه راز رستم نگهدار باش سرخه به تندى باد خود را به اسپيجاب رساند و با سپاهيان ايران رويارو شد . دو لشكر به هم تاختند . فرامرز به سرخه حمله كرد . پسر افراسياب چون تاب پايدارى در خويش نديد گريخت . اما فرامرز خود را به او رساند . كمربندش را گرفت ، از زبر زين ربود و بر زمين زد . آن گاه دستهايش را بست و به لشكرگاه خود برد . در همين هنگام درفش پيل تن نمايان شد ، و چون به سپاهيان پيش رو پيوست ، فرامرز سرخه را دست بسته پيش او برد . رستم بر فرامرز آفرين خواند و فرمود همان سان كه سر سياوش را جدا كرده‌اند سر وى را ببرند . سپهبد طوس به خون ريختن سرخه شتافت اما چون شمشير برگرفت به دو سرخه گفت اى سرافراز شاه * چرا كشت خواهى مرا بىگناه سياوش مرا بود همسال و دوست * روانم پر از درد و اندوه اوست مرا ديده پر آب بُد روز و شب * هميشه به نفرين گشادم دو لب بر آن كس كه آن شاه را سر گرفت * بر آن كس كه آن طشت و خنجر گرفت دل طوس از زارى و دردمندى سرخه به درد آمد . نزد رستم رفت و